عَنْ فاطِمَةَ الزَّهْراءِ(عليها السلام) قالَتْ: دَخَلَ عَلَىَّ رَسُولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) وَ قَدْ إِفْتَرَشْتُ فِراشى لِلنَّوْمِ، فقالَ: يا فاطِمَةُ لا تَنامى إلاّ وَ قَدْ عَمِلْتِ أَرْبَعَةً:خَتَمْتِ القُرآنَ، وَ جَعَلْتِ الاَْنـْبِياءَ شُفَعائَكِ، وَ أَرْضَيْتِ الْمُؤْمِنينَ عَنْ نَفْسِكِ، وَ حَجَجْتِ وَ اعْتَمَرْتِ، قالَ هذا وَ أَخَذَ فِى الصَّلوةِ، فَصَبَرْتُ حَتّى أَتَمَّ صَلاتَهُ، قُلتُ: يا رَسُولَاللّهِ أَمَرْتَ بِأَرْبَعَة لا أَقْدِرُ عَلَيْها فى هذَا الْحالِ! فَتَبَسَّمَ(صلى الله عليه وآله وسلم) وَ قال:إِذا قَرَأْتِ قُل هُوَ اللّهُ أَحَدٌ ثَلاثَ مَرّات فَكَأنَّكِ خَتَمْتِ القُرْآنَ، وَ إِذا صَلَّيْتِ عَلَىَّ وَ عَلَى الاَْنـْبِياءِ قَبْلى كُنّا شُفَعاءَكِ يَوْمَ الْقِيمَةِ، وَ إِذا اسْتَغْفَرْتِ لِلْمُؤْمِنينَ رَضُوا كُلُّهُمْ عَنْكِ، وَ إِذا قُلْتِ: سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لا إِلَهَ إِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ أَكْبَرُ، فَقَدْ حَجَجْتِ وَ اعْتَمَرْتِ.
در وقتى كه بستر خواب را گسترده بودم، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بر من وارد شد، فرمود:اى فاطمه! نخواب مگر آن كه چهار كار را انجام دهى: قرآن را ختم كنى، و پيامبران را شفيعت گردانى، و مؤمنين را از خود راضى كنى، و حجّ و عمره اى را به جا آورى.
اين را فرمود و شروع به خواندن نماز كرد، صبر كردم تا نمازش تمام شد، گفتم: يا رسول اللّه! به چهار چيز مرا امر فرمودى در حالى كه بر آنها قادر نيستم! آن حضرت تبسّمى كرد و فرمود:چون قل هو اللّه را سه بار بخوانى مثل اين است كه قرآن را ختم كرده اى، و چون بر من و پيامبران پيش از من صلوات فرستى، شفاعت كنندگان تو در روز قيامت خواهيم بود، و چون براى مؤمنين استغفار كنى، آنان همه از تو راضى خواهند شد، و چون بگويى: سُبحانَ اللّه وَ الحَمدُ للّه وَ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اكبرُ، حجّ و عمره اى را انجام داده اى.
شناختنامه خدا
خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند
بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته -2
گلی تقدیمتان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش
را پس بگیرد.
ما خلیفۀ خداییم، مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه. -3
خدا از آنکه روزهایش بیهوده میگذرد، نمی گذرد. -۴
بيهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند. -5
روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید -6
برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا نبیند. -7
شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است. -8
۹ - امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟
|
:: ملاقاتي صميمانه تر از حاج تقي زرگري :: |
مي روي و گريه مي آيد مرا
اندكي بنشين كه باران بگذرد
حاج آقا شب هاي ماه مبارك رمضان نمي خوابيدند و مشغول تلاوت قرآن بودند. نيمه هاي
يك شب من با صدايي بيدار شدم ديدم دو نفر مقابل حاج آقا نشسته اند و ايشان براي آنها
چاي ريخته و مشغول گريه است .فكر كردم از رفقاي حاج آقا هستند. من فقط بدن آن دو
نفر را ديدم كه يكي از آنها عباي زردي داشت و صورت هاي آنها را نمي ديدم وفتي خدا
حافظي كردند مشاهده كردم ديوار يك طرف حياط نيست و راهي تا حرم باز شده است كه
آنها از آن راه تشريف بردند. زماني كه تشريف مي بردند سر يكي از آنها از شانه به بالا
مثل خورشيد مي درخشيد كه من شمايلش را تشخيص نمي دادم از جا بلند شدم ديدم حاج
آقا با ناله و گريه بر سرو صورتش مي زند پرسيدم : چه شده؟ گفت : حضرت تشريف
آوردندو رفتند و من ناراحتم. گفتم : چرا من را بيدار نكردي؟ گفت : مي خواستم بيدار كنم
آقا فرمودند : بگذار بخوابد او امروز حوض را خالي كرده و خسته است.
آمدم به آن محلي كه آقا نشسته بودند افتادم گريه مي كردم و آن محل را مي بوسيدم و بر
بدنم مي ماليدم . رو كردم به حاج آقا و گفتم : از اقا چه پرسيدي ؟ گفت: از اوضاع
مملكت پرسيدم فرمودند : دو ماه ديگر شاه مي رود و اوضاع درست مي شود از حال
خودم پرسيدم فرمودند اين ماه رمضان آخر شماست . پرسيدم : چگونه مي شود خدمتتان
برسيم؟ فرمودند : ما خودمان مي آئيم . ( و همان هم شد ماه رمضان آن سال آخرين ماه
رمضان ايشان بود)شب فوت ايشان من بالاي سرشان بودم يك مرتبه ديدم از شيشه پنجره
بيمارستان نوري به صورت دايره اي آمد روي صورت حاج آقا با اين كه چراغها روشن
بود ولي اين نور كاملا مشاهده مي شد من در آن لحظات متوسل به ائمه اطهار (ع) بودم
يك مرتبه حاج آقا گفت : آمدند و به سمت در نگاه كرد. مي خواست از جا برخيزد سلام
كرد من هم با آنكه چيزي نمي ديدم بي اختيار دست به سينه گذاشتم و سلام كردم . و
درآن حال شهادتين را مي گفتم و حضرت ابا عبدالله (ع) را صدا مي زدم و مي ديدم كه
حاج آقا دارد مي رود.گفتم بگو لا اله الا الله تبسمي كرد مثل اينكه مي خواست به من
بگويد: من سر تا پاي وجودم فرياد مي زند : لا اله الا الله و تمام سلولهاي بدنم مي گويد
: محمد رسول الله و علي ولي الله . او در همين هنگام با حال خوشي دنيا را وداع
گفت.خداوند او را غريق رحمت فرمايد.
|
:: تشرف يك زن انگليسي تازه مسلمان :: |
يكي از هموطنان ايراني يك سال در ايام محرم به انگلستان سفر كرده بود. يك روز كه به
منزل يكي از دوستان دعوت شده بود وقتي وارد حياط منزل شد با تعجب ديد كه آنجا نيز
بساط ديگ و آتش و نذري امام حسين برپاست همه پيراهن مشكي بر تن كرده و شال عزا
به گردن آويخته و عزادار حضرت سيدالشهدا ابا عبدالله الحسين (ع) هستند. در اين ميان
متوجه دو زوج جوان كه خيلي عاشقانه در مجلس امام حسين (ع) فعاليت مي كردند شد و
وقتي از حال آنها جويا شد متوجه شد كه آن دو مسيحي بوده اند و مسلمان شده اند و
هردو پزشك هستند. مرد متخصص قلب و عروق بود و زن هم فوق تخصص زنان و
زايمان .
برايش جالب بود كه در انگلستان مردم اين طور عاشق اهل بيت (ع) باشند و مخصوصا
دو پزشك مسيحي مسلمان شوند و با اين شور و حال و با كمال تواضع در مجلس امام
حسين (ع) نوكري كنند.كمي نزديكتر رفت با آن زن تازه مسلمان شروع به صحبت كردن
نمود و از او پرسيد كه به چه علت مسلمان شده و علت اين همه شور و هيجان و عشق
و محبت چيست ؟ او گفت : درست است شايد عادي نباشد اما من دلم ربوده شده عاشق
شدم و اين شور و حال هم كه مي بيني به خاطر محبت قلبي من است.از او پرسيد:
دلرباي تو كيست ؟ چه عشقي و چه محبتي ؟! پاسخ داد : من وقتي مسلمان شدم همه
چيز اين دين را پذيرفتم به خصوص اين كه به شوهرم خيلي اطمينان داشتم و مي دانستم
بي جهت به دين ديگري رو نمي آورد. نماز و روزه و تمام برنامه ها و اعمال اسلام را
پذيرفتم و ديگر هيج شكي نداشتم . فقط در يك چيز كمي شك داشتم و هر چه مي كردم دلم
آرام نمي گرفت و آن مساله آخرين امام ومنجي اين دين مقدس بود كه هر چه فكر مي
كردم برايم قابل هضم نبود كه شخصي بيش از هزار سال عمر كرده باشد و باز در همان
طراوت جواني ظهور كند و اصلا پير نشود! در همين سرگرداني به سر مي بردم تا اينكه
ايام حج رسيد و ما هم رهسپار خانه خدا شديم . شايد شماحج را به اندازه ما قدر ندانيد.
چون ما تازه مسلمانيم و براي يك تازه مسلمان خيلي جالب و ديدني است كه با شكوه
ترين مظاهر دين جديدش را از نزديك ببيند. وقتي اولين بار خانه كعبه را ديدم به طوري
متحول شدم كه تا به آن وقت اين طور منقلب نشده بودم . تمام و جودم مي لرزيد و بي
اختيار اشك مي ريختم و گريه مي كردم. روز عرفه كه به صحراي عرفات رفتيم تراكم
جمعيت آن چنان بود كه گويا قيامت بر پا شده و مردم در صحراي محشر جمع شده بودند.
ناگهان در آن شلوغي جمعيت متوجه شدم كه كاروانم را گم كرده ام هوا خيلي گرم بود و
من طاقت آن همه گرما را نداشتم سيل جمعيت مرا به اين سو و آن سو مي برد حيران و
سرگردان كسي هم زبانم را نمي فهميد از دور چادرهايي را شبيه به چادرهاي كاروان
لندن مي ديدم با سرعت به طرف آنها مي رفتم ولي وقتي نزديك مي شدم متوجه مي شدم
كه اشتباه كرده ام . خيلي خسته شدم واقعا نمي دانستم چه كنم . ديگر نزديك غروب بود
كه گوشه اي نشستم و شروع كردم به گريه كردن گفتم : خدايا خودت به فريادم برس! در
همين لحظه ديدم جواني خوش سيما به طرف من مي آيد .
جمعيت را كنار زد و به من رسيد. چهره اش چنان جذاب و دلربا بود كه تمام غم و
ناراحتي خود را فراموش كردم . وقتي به من رسيد با جملاتي شمرده و با لهجه فصيح
انگليسي به من گفت : راه را گم كرده اي ؟ بيا تا من قافله ات را به تو نشان دهم . او
مرا راهنمايي كرد و چند قدمي بر نداشته بوديم كه با چشم خود كاروان لندن را ديدم !
خيلي تعجب كردم كه به اين زودي مرا به كاروانم رسانده است. از او حسابي تشكر كردم
و موقع خدا حافظي به من گفت : به شوهرت سلام مرا برسان. من بي اختيار پرسيدم
بگويم چه كسي سلام رساند؟ او گفت بگو آن آخرين امام و آن منجي آخر الزمان كه تو در
رمز و راز عمر بلندش سرگرداني! من همانم كه تو سر گشته او شده اي !تا به خود آمدم
ديگر آن آقا را نديدم و هر چه جستجو كردم پيدايش نكردم . آنجا بود كه متوجه شدم امام
زمان عزيزم را ملاقات كرده ام و به اين وسيله مساله طول عمر حضرت نيز برايم يقيني
شد. از آن سال به بعد ايام محرم و روز عرفه و نيمه شعبان و يا هر مناسبت ديگري كه
مي رسد من و شوهرم عاشقانه و به عشق آن حضرت خدمتش را مي كنيم و آرزوي ما
ديدن دوباره اوست.
|
:: مرده به خواست امام زمان (عج) زنده مي شود :: |
شخصي اهل عربستان سعودي به نام وليد بن عباس ماجراي شيعه شدن خود را در مسجد
مقدس جمكران اينگونه تعريف مي كند:
ما اهل تسنن بوديم اهل سنت اسم فاطمه و زينب را براي بچه ها خوب نمي دانند و عقيده
دارند هر بچه اي كه به اين نام باشد خيلي زود مي ميرد و متاسفانه آنها به اين خرافه
اعتقاد دارند. اما من همسري داشتم كه نام فاطمه داشت و در اولين زايمان دختري به دنيا
آورد . اقوام من اسم حفصه را براي دخترم انتخاب كردند ولي من زير بار نرفتم و اسم
فرزندم را نيز فاطمه گذاشتم .
بعد از سه سال دخترم مريض شد دخترم را كنار قبر رسول اكرم (ص) بردم و به ايشان
متوسل شدم و به لطف خدا او را شفا دادند. بعد از برگشتن از نزد قبر حضرت رسول
اكرم (ص) دخترم خوابيد خوابش طولاني شد هر چه صدايش كرديم بيدار نشد اورا دكتر
برديم دكتر گفت بچه مرده است . به دكتر ديگري مراجعه كرديم او هم مردن بچه را
تصديق كرد . دخترك را با اشك و آه همراه همسرم و ساير فاميل به غسالخانه جهت غسل
و دفن برديم . من دلم شكست گفتم حالا ممكن است به من طعنه بزنند كه مگر ما به تو
نگفتيم نام فاطمه را براي دخترت نگذار . پس از چند دقيقه با كمال تعجب ديدم دخترم
حركت مي كند و از من آب مي خواهد ! برايش آب آوردم خورد . او را بغل كردم . دخترم
فاطمه گفت : بابا در عالم ديگري بودم ديدم امام زمان (ع) پيشم ايستاده و دو ركعت نماز
خواند. بعد از نماز دست مباركش را بر سر من ماليد و گفت : بلند شو شما زنده مي مانيد
و فعلا نمي ميريد دوباره به من گفت : يك سفارش هم مي كنم به بابايت بگو شيعه شويد
و مذهب سني را ترك كنيد. و اين جريان باعث شيعه شدن ما شد آنگاه براي تشكر و
قدرداني از آقا صاحب الزمان ( ارواحنا فداه ) عازم ايران و مسجد جمكران شدم .
آري نام فاطمه تنها يك نام نيست بلكه اسم اعظم خداست همانطور كه نام سائر ائمه و نام
مبارك صاحب الزمان (روحي فداه) اسم اعظم خداست . شايد ماجراي زيباي آن شخص و
هابي را هم شنيده باشيد كه هميشه به ائمه اطهار (ع) و سادات بي احترامي مي كرد.
روزي او را ديدند كه خيلي اشك مي ريزد و مدام نام ائمه اطهار(ع) را به زبان جاري مي
كند . از او علت را پرسيدند او گفت : ديشب در عالم رويا ديدم قيامت بر پا شده و ائمه
اطهار و مولا علي (ع) به حساب مردم رسيدگي مي كنند. نوبت به من رسيد خطاب آمد
كه اورا ببريد او به ائمه و سادات بي حرمتي كرده است . همين طور كه مرا كشان كشان
مي بردند يك مطلبي به ذهنم آمد كه به مولاي متقيان بگويم . لذا برگشتم و گفتم : يا علي
جان من به گردن شما حقي دارم ! حضرت فرمودند: حقت را بيان كن گفتم : آقا جان خدا
به من دختري داده و من نام او را فاطمه گذاشته ام . اينجا ديدم كه اميرالمومنين علي
(ع) مرا مورد رحمت و عفو خود قرار دادند و من از خواب بيدار شدم و اكنون قلبم مملو
از محبت فاطمه و علي و فرزندان آنهاست . چه زيبا سروده است سعديرحمه الله :
سعديا اگر عاشقي كني و جواني
عشق محمد بس است و ال محمد
اللهم صل علي محمد و ا ل محمد و عجل فرجهم
|
:: قرار سبز :: |
در تاريخ 20 اسفندماه 1377 شمسي ساعت 30/23 در صحن مسجد جمكران به صورت اتفاقي صحنه هايي توسط گروه فيلمبرداري ضبط شده كه حاكي از ملاقات و شفا يافتن خانمي محترم به نام نرگس فرنگي نسب مي باشد . ماجرا از اين قرار است:
خانم نرگس فرنگي نسب اهل رفسنجان مي باشد كه يك ناراحتي عصبي و رواني پيدا مي كند و به هر دكتري مراجعه مي كند موثر واقع نمي شود و بلكه هر روز بيماري ايشان بدتر از روز قبل شده و حالشان بسيار بد بوده است . گاهي طوري تشنج ايشان را آزار مي داد به طوري كه هر نفر بايد عضوي از ايشان را كنترل مي كرد . از شدت درد خودشان را به زمين كوبيده و اطرافيان نيز در حال سختي به سر مي بردند تا اينكه ( خرم آن لحظه كه چشم تو نظر كرد مرا )خود ايشان مي گويند : شبي در خواب ديدم آقاي قد بلندي كه نقاب سبز بر چهره داشتند كاسه طلائي رنگي را آوردند و فرمودند از اين آب بخور بعد آقامشت خود را پر از آب كردند و به صورت من پاشيدند و به من وعده فرمودند كه ده روز ديگر شفايم مي دهند.
( درها به رويم بسته شد ياد تو در دل كرده ام)همه دكترها مرا جواب كردند ديگر نا اميد و هراسان تنها و نگران دلم هوايي شد هوايي جمكران خانه محبوب خانه امام زمان (عج) لذا با خانواده ام راهي جمكران شديم . شب جمعه بود و ما وارد مسجد جمكران شديم چند قدمي جلو رفتيم ...
خانم برادر ايشان مي گويد:
يك دفعه ديديم نرگس ايستاد و ديگر حركت نمي كند گوئي حالش تغيير كرده و مات و مبهوت چيزي است آري او چيزي را مي ديد كه ما نمي ديديم .
او چه چيزي مي ديد كه متغير و بي حركت مانده بود خود ايشان مي گويد :
ديگر چيزي نفهميدم نمي دانم چقدر طول كشيد ديدم يك آقاي قد بلندي با نقاب سبز درست همانطور كه ده روز قبل در خواب ديده بودم نمايان شد آنگاه به من نگاه كردند و با لبخند فرمودند : خوش آمدي خوش آمدي .
سپس فرمودند : بدو گفتم آقا نمي توانم يك دفعه به خودم آمدم ديدم يك توان ديگري دارم و همين كه فرمودند بدو خود را در حال دويدن ديدم وقتي همه متوجه شدند كه من شفا گرفته ام اطرافم شلوغ شد و مرا به اطاق مخصوصي بردند در همان اتاق احساس خستگي كردم و خوابيدم يكدفعه ديدم همان آقا بر بالينم نشسته و با دستان مهربان خويش خرمايي در دهانم گذاشته و فرمودند بخور ... و آقا رفت نكته جالب اينكه آن وقت فهميدم كه خرمائي كه خوردم با خرماهاي زميني فرق مي كرد و هسته نداشت و طعم آن هرگز از يادم نمي رود و مثل آن در دنيا نيست .اصلا فكر نمي كردم آقا به من بيچاره هم نظر كنند شايد به خاطر برادر شهيدم و يا خانواده ام بود كه چنين لطفي به من كردند . من خيال مي كردم عاقبت بدي دارم و با اين وضع همه به عنوان ديوانه به من نگاه كنند ولي آقا همه چيز را تغيير دادند.
حالا فهميدم كه طبيب واقعي ما كيست من